تبليغاتX
اشکان کوچولوی شیطون -

سلاااااااام!

  امروز اومدم ماجرای دیروزو براتون تعریف کنم.

  دیروز من و بابایی و مامانی رفته بودیم برا من کفش بخریم؛ من هر کفشی انتخاب میکردم و با ذوق و شوق به مامانی نشون میدادم مامانی میگفت این مال دختراست! و میزد تو ذوق من.

   یه کفش صورتی گل گلی دیدم اینقدرررر خوشگل بود که نگید! رومو کردم طرف مامانی با دست نشونش دادم با ذوق گفتم

ایییییین؛ یهو مامانی و بابایی و آقا فروشنده هه زدن زیر خنده! منم همینجوری بهت زده نگاشون میکردم! آخه کفش صورتی گل گلی کجاش خنده داره؟!!!  من که بد جوری کفشه چشممو گرفته بود برش داشتمو محکم گرفتمش تو بغلم.

مامانی خم شد بوسم کرد و گفت :"قربونت برم اینا دخترونست گلم "  میخواست کفشه رو ازم بگیره که من مقاومت کردم!

بعدش بابایی یه کفش آورد نشونم داد و گفت:"ببین این چه خوشگله!"  منم چون نارنجی خیلی دوست دارم تا دیدم بنداش نارنجیه کفش صورتیه رو دادم به مامانی و دوویدم طرف بابایی! بابایی کفشه رو پام کرد گفت:"دوسش داری؟" منم سرمو تکون دادم با ذوق گفتم:"آآآآره"

از نگاه بابایی و مامانی معلوم بود خیالشون راحت شده که من از خیر اون کفش دخترونه هه گذشتم!

خلاصه کفش خوشگلمو خریدیم و از مغازه اومدیم بیرون. همون موقع من چشمم افتاد به پله برقی که عاشقشمممم!

گفتم باباییییی بریم پله برقی!  بابایی هم قبول کرد( البته خودش میدونست چاره ای جز این نداره!) خلاصه بعد از چند بار پله برقی سواری! رضایت دادم که دیگه بریم خونه. تو ماشینم خودم سی دی مورد علاقمو گذاشتم و وقتی بابایی میخواست ماشینو روشن کنه دستامو حلقه کردم دور گردنشو بوسش کردم. بابایی هم قند تو دلش آب شده بود بغلم کرد یه بوسم کرد. بعدشم من رفتم بغل مامانی و حرکت کردیم به طرف خونه.

  اینم از ماجرای کفش جدید من. اینم عکسه کفشمه. خوشگله؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  |