تبليغاتX
اشکان کوچولوی شیطون

تولد   تولد   تولدت مبارک

امروز تولد پرنیان جون عزیزمه

هوووووووووووووووورا

 

الهی صد ساله شی...

نه صد و بیست ساله شی...

نه صد و بیست سال کمه...

همیشه زنده باشی...

 

پرنیان عسلی من تولدت ۲ سالگیت مباررررررررررررررررک

با بهترین و قشنگ ترین آرزوها برای پرنیان خانوم ۲ ساله و مامان پیروزه جون و بابا محسن در کنار هم...

اینجا هم خونه خود پرنیان جونه

دوست داشتین بهش سر بزنید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

سلام سلام

آخ جوووون بازم تولد!

فردا تولد یه آقا کوچولوه  که  ۱ ساله میشه

من چون فردا ممکنه نتونم آپ کنم امروز براش تولد گرفتم

یونای عزیزم تولدت مبارررررررررررررررک!

این روز قشنگ رو به مامان لیلی و بابا سعید یونا جون تبریک می گم و امیدوارم همیشه شاهد خوشحالی و سلامتی و موفقیت پسر گلشون باشن

یونا عسلی ۱ سالگیت مبارک!

این هم یه آهنگ قشنگ به مناسبت تولد یونا جونم:

 

سایت آموزش ایرانیان

وقتشه که فوت کنی...

شمعا رو خاموش کنی..

حالا نوبت کادوهاست:

تولدت خیلی خیلی مبارک باشه عزیز دلم

از خدای بزرگ می خوام همیشه شاد و سلامت باشی زیر سایه پدر و مادر مهربونت و هیچ وقت گل لبخند از لبهات دور نشه 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 
 تولد پگاه خانوم گل مبارک!

 امروز تولد ۱۰ سالگی پگاه خانوم نازنینه!

پگاه جون تولدت مباررررررررررک!

 بیا شمعا رو فوت کن!

تا ۱۰۰ سال زنده باشی!

 My new Bling

امیدوارم سالهای سال سلامت و موفق باشی و این روز قشنگ رو در کنار عزیزانت جشن بگیری



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

سلام سلام

ما بالاخره اومدیم! با اخبار تازه:

دیروز دختر عمه عزیزم نیلوفر(دختر خاله اشکان) به همراه شوهرش به ایران اومدن. ما هم همگی دیشب خونه مامان بزرگ دعوت بودیم. اشکان خان هم که کلی زبون ریخت و یه عالمه سوغاتی خوشگل گیرش اومد.

♥خاله نیلوفر: اشکان جونم بیا اینجا عزیزم ببین چی برات آوردم!

♥اشکان(با یه لبخند دلبرانه): چشم     

 رفت پیش خاله نیلوفر نشست و به ازای دریافت هر سوغاتی که تعدادشون هم زیاد بود میگفت: دست شما درد نکنه. بعد هم که تموم شد دوباره هر کدومو بر میداشت نگاه میکرد، میگفت دست شما درد نکنه.

 فکر کنم یه چیزی در حدود 2531بار گفت دست شما درد نکنه!

قبل از شام دیدم شیطونک اومده به من میگه بیا بریم تو حیاط بادمجون بچینیم! گفتم چی؟! بادمجون؟؟!  مامانش برام روشن کرد که در اینجا منظور از بادمجون انجیره، چون تو حیاط مامان بزرگم 2 تا درخت انجیر هست، یکیش انجیر زرده اون یکی سیاه، طبق مکتب آقا اشکان اون زردا انجیرن اما اون سیاها چون رنگشون مثل بادمجونه، بادمجون میباشند!

این هم یه سری عکس از وروجک با یه تعدادی ازسوغاتیهاش، دست خاله نیلوفر گل و عمو بابک مهربون درد نکنه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

سلام سلام

امروز تولد ۱ سالگی یه خانوم کوچولوی خوشگله

 

اگه گفتین کی؟؟؟؟؟

ترنم خانوم گل

 

ترنم عزیزم تولد ۱ سالگیت مبارک

انشالله که تولد ۱۰۰ سالگیتو با خوبی و خوشی جشن بگیری و همیشه دلت شاد و تنت سالم باشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

 سلام سلام صد تا سلام

من فعلا در سفر به سر میبرم و چند روزه اشکانو ندیدم.

دلم حسابی براش تنگیده

دیروز زنگ زدم که باهاش صحبت کنم، وقتی مامانش صداش

زد که بیاد پشت تلفن داد زد گفت:مامانی بگو اشکان دستش بنده

خلاصه بعد از کلی خواهش و تمنا این افتخار نصیبم شد که صدای

وروجکو بشنوم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

سلام خدمت همه ی دوستان گل و عزیز

بالاخره پس از سالها و بعد از رهایی از امتحانام اومدم که آپ کنم اونم با یه عالمه خبر. از همه ی دوستان عزیز معذرت می خوام که توی این مدت کمتر فرصت کردم بهشون سر بزنم.

اول ازهمه از سارا خانم عزیز مامان پارسا جون و پگاه جون تشکر می کنم که منو به بازی اثر گذارها دعوت کردن. اول میرم سراغ بازی:

1- اولین و بزرگترین الگوی من در زندگی مادر عزیزم بوده که همیشه مثل یک دوست خوب و مهربون در همه ی مراحل زندگی همراهم بوده ، امیدوارم بتونم فرزند شایسته ای براشون باشم و سایه ی پر مهرشون همیشه بالای سرم باشه.

2- همیشه می گن که آدمها کامل نیستند و باید نیمه ی دوم وجودشون رو پیدا کنن تا به تکامل برسن، من این حقیقت رو بعد از پیدا کردن نیمه ی دومم با همه ی وجود درک کردم ، از یار و یاور زندگیم ممنونم که از همه لحاظ تاثیر مثبت روی من داشته و باعث تکامل روحی من شده ، خدای بزرگم رو هم به خاطر همچین نعمت گران بهایی که بهم داده شکر میکنم.

3- یکی از افرادی که روی من تاثیر زیادی داشته دبیر ریاضیم خانم کریمی عزیز بودن که از هر لحاظ باعث پیشرفت و ترقی من شدن و بهترین مشاور من در زمینه ی برنامه ریزی درسی برای کنکور بودن. از همه ی زحمات دلسوزانشون تشکر می کنم.

من هم از طرف خودم لیلی خانوم مامان یونا جون- مامان کیارش وروجک -پیروزه خانم مامان بلاچه خانوم گل رو به این بازی دعوت میکنم. 

حالا می ریم سراغ خبرهای جدید:

 

هفته ی پیش عمه ی من که خاله ی اشکان میشه اومدن ایران و بعد از 2 سال دیدارها تازه شد. اشکان خان ما هم کلی سوغاتی گیرش اومد! از لباسهای جورواجور گرفته تا اسباب بازی و کتاب داستان و... . با دختر خاله ساغرش هم که 5 سالشه کلی جور شده و حسابی باهاش بازی میکنه.هر شب هم دسته جمعی میرفتیم گردش و پارک که اشکان حسابی کیف میکرد و خوش میگذروند. خلاصه این روزا خیلی خوش میگذره بهش.

چند روز پیش اشکان خونه ی ما بود داشت شربت می خورد، تو لیوانشم یه دونه یخ کوچیک بود، اشکان رو به مامانش کرد و گفت: من یخ خوردممامانش گفت: دیگه نخوریا! دندونات خراب میشه مامان.   اشکان با یه حالت خنده دار گفت: خوردم دیگه. 

دیشب من نشسته بودم که دیدم اشکان بی مقدمه اومد دست انداخت دور گردنم بوسم کرد بعدشم یه دونه چیپس برداشت گذاشت دهنم گفت بخور. وای کلی ذوقیدم من . قربونش برم من که اینقدر مهربونه.

اینم چندتا از عکسهاشه که مال چند روز پیشه:

بهش میاد نه؟؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

 

سلام به همگی

اینم عکسای اشکان کوچولو در منزل مامان بزرگ جون

پ ن :

اشکان : من سوپر مندم  (مثلا می خواد بگه سوپر منه)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

سلام به همگی

این پست مربوط به بازی وبلاگی آرزوهاست که مامان کیارش جون لطف کردن و منو به این بازی دعوت کردن . مامان وروجک مرسی که به یادم بودید . من هم از طرف خودم سالومه ی عزیز  ، رویا خانم مامان ایلیا جون، مامان آرتا جون   ،  مامان مهدیار جون   ، مامان پارسا جون و پگاه جون  رو اگه قبلا از طرف کسی دعوت نشدن به این بازی دعوت می کنم.

قبل از اینکه آرزوهامو بگم چند تا مطلب:

1- نمی دونم چرا چند وقته نمی تونم تو وبلاگهای پارسی بلاگ کامنت بذارم . از مامانی کیارش وروجک ، سالومه جون و مامان سمیه ی ایلیا جون عذر می خوام ، حمل بر بی لطفی من نشه، همه ی پستهاشونو خوندم. امیدوارم مشکل کامنت هر چه زودتر حل بشه.

2- خدمت سالومه ی عزیزم که پرسیده بود چه کسی این وبلاگ رو آپ میکنه و بقیه ی عزیزانی که جدیدا با این وبلاگ آشنا شدن عرض می کنم که من مامان اشکان جون نیستم،  من(بهاره-19 ساله) دختر دایی اشکان کوچولو هستم که این وبلاگ رو براش ساختم و مینویسم.

و اما آرزوهای من که به 3 دسته تقسیمشون کردم :

 آرزوهای کلی:

1 -اولین آرزوم اینه که همیشه این قدرت را داشته باشم که تحت هیچ شرایطی از نعمتهایی که خدا بهم داده کوچکترین سوء استفاده ای نکنم و همیشه از اونها به خوبی و در راه درست استفاده کنم.

2- همیشه کمک و پشتیبانی خدای مهربونم رو عامل اصلی موفقیتها و ترقی هام بدونم و هیچ وقت و در هیچ مقام و موقعیتی به خودم مغرور نشم.

3- از ته قلب آرزو می کنم که مادر و پدر عزیزم که بی نهایت برام زحمت کشیدن سالهای سال سلامت باشن و سایشون بالای سرم باشه!

4-آرزو می کنم که عشقم ، نامزد عزیزم مهدی ، همیشه شاد و سلامت باشه و ابرهای تیره ی دلتنگی و ناراحتی هرگز به آسمون دلش راه پیدا نکنه و به همه ی آرزوهاش برسه!

5- خدا به هر دومون کمک کنه که همیشه همین طور عاشق هم باشیم و بهترین همدم و محرم راز برای هم، و در طول زندگی همیشه و همه جا کنار هم باشیم و احساس خوشبختیمون روز به روز بیشتر بشه و همیشه قدر این عشق پاک رو که هدیه ی بزرگ خدا به ما بوده رو بدونیم!

آرزوهای مقطعی و فعلی:

1- بزرگترین آرزوی فعلیم اینه که مهدی عزیزم هر چه زودتر برگرده پیشم ، هر چند این فاصله ی زیاد برای دو نفر که روحشون با هم یکی شده چیزی نیست و ما هر لحظه با هم و به یاد هم هستیم ، اما دلم می خواد خیلی زود  برگرده و کنارم باشه و این انتظار من برای همیشه به پایان برسه!

2- خواهر شوهر عزیزم (غزال جون) که چند روز دیگه به امید خدا نی نیش به جمع خانواده اضافه میشه، به سلامتی یه نی نی سالم و تپل مپل به دنیا بیاره ، انشالله قدمش خیر باشه و باعث شادی و برکت بشه . (آخ جووون نی نی!!! قربونش برم من ! زودتر بیا که زن دایی خیلی ذوق اومدنتو داره!!! )

3- خیلی دلم می خواد این تابستون زبان فرانسه  یاد بگیرم ، آخه خیلی وقته قصد دارم اما نمیشه! امیدوارم این بار بشه!

 4- آرزوی خوشبختی و سعادت برای بهترین دوستم ، نیلوفر عزیز که به تازگی زندگی مشترکش رو شروع کرده دارم. انشالله که همیشه خوشبخت باشی دوست خوبم!

5-امتحانات این ترم رو به امید خدا با موفقیت پشت سر بذارم .

 

آرزوهای محال و رویایی:

1- از بچگی دلم می خواست بال داشتم و می تونستم پرواز کنم!

2- یکی از آرزوهام این بود که یه روز سفر کنم به ماه!

3- همیشه دلم میخواست خواهر داشته باشم!

4-محال ترین آرزوم اینه که مادربزرگم یه بار دیگه به این دنیا برگرده و من بتونم یه بار دیگه اون دستای مهربونشو بگیرم توی دستام! روحت شاد مامان بزرگ مهربونم!

5- همیشه آرزوم این بوده که هیچ آدم بدی تو دنیا وجود نداشته باشه و همه با هم مهربون باشن و برابر! این یکی دیگه خیلی محاله!!!

با آرزوی اینکه همه ی شما عزیزان به آرزوهای قشنگتون برسید

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 
create your own slideshow

سلام. این عکسها که ملاحظه می فرمایید مربوط به آقا اشکان می باشد که در روز ۲ شنبه- ۱۴ خرداد که به پارک تشریف برده بودند گرفته شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

سلام به همهً عزیزان

گوشه هایی از شیرین زبونی های  اشکان شیطون:

1- اشکان درحال بالا رفتن از مبل و پایین پریدن و مامان شراره در حال کار در آشپز خانه :

   ♣ مامان شراره: اشکان جون چی کار می کنی پسرم؟

   ♦ اشکان: دارم می پرم

  ♣ مامانی: نه مامان جون نپر خطرناکه         

   ♦ اشکان: خطرناکه حسن!!!

 

۲- اشکان کوچولو و مامانی و بابایی در ماشین، و مامان در حال فوت کردن پشت گردن اشکان که عرق کرده، تا عرق سوز نشه:

   ♦ اشکان: مامانی مگه من غذا ام  فوتم می کنی؟!!

   ♣مامانی:

 

۳- اشکان 2 تا 3چرخه داره که یکیشو بیشتر از اون یکی دوست داره:

  ♥ من: اشکان کدوم سه چرختو بیشتر دوست داری؟

  ♦ اشکان: اینو(در حال اشاره)

  ♥ چرا؟

  ♦ چون این موتور پلیسه!

 

 

۴-من و اشکان در اتاق من:

  ♥ من: اشی مشی؟

  ♦ مگه من پفکم؟!!

 

۵-یه روز دست من زخم شده بود چسب زخم زده بودم:

  ♦ اشکان: این چیه رو دستت؟

  ♥ من: چسب زخمه عزیزم

  ♦ اشکان: مامانی خاله بهاره چسب ریخته رو دستش

 

۶- چند روز پیش من می خواستم دریچه های کولرو باز کنم، یه صندلی گذاشتم زیر پام تا دستم برسه، اشکان منو دید:

  ♦ اشکان: وای خاله بهاره! رفتی رو صندلی حالا مامانت میاد دعوات می کنه ها!!!

  ♥ من :

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

    سلااااااااااااااااام به همگی، سلام به نی نی های تپل مپل و مامانای عزیزشون و همه ی عزیزانی که لطف می کنن و به ما سر میزنن.

    دیروز یه مساله ای برام پیش اومد که دلم می خواد اینجا مطرحش کنم.

دیروز نزدیکی های ظهر وقتی که داشتم از دانشگاه بر می گشتم، حوالی خونمون نزدیک یه پارک یه بچه ی تقریبا 1 ساله توجهمو جلب کرد. یه پسر بچه ی ناز کوچولو بود که داشت این طرف و اون طرف و نگاه می کرد و مامانشو صدا میزد و دیگه داشت به گریه می افتاد، و همین طور داشت به طرف خیابون می رفت، جایی هم بود که دقیقا سر پیچ بود و اگه اون لحظه که وارد خیابون شد یه ماشین می پیچید تو خیاون دیگه هیچی......

     قدشم که کوتاه بود و راننده نمی تونست ببینش. خلاصه من تا دیدم داره می ره تو خیابون سریع دویدم خودمو بهش رسوندم و بغلش کردم و آوردمش این طرف. واقعا خدا بهش رحم کرد!

     بعدش دیدم همین جوری با اون چشمای ناز و قیافه ی معصومش داره بهم نگاه میکنه! منم یه وسش کردم و گفتم بریم عزیزم مامانیو پیدا کنیم . بعد رفتم کنار خیابون وایسادم گفتم مامانش هر جا باشه بالاخره همین وراست می یاد دنبالش بگرده ما رو می بینه. بچه هه هم کوچیک بود نمی تونست حرف بزنه که بخوام چیزی ازش بپرسم! هر چی بهش می گفتم نگاهم می کرد و خیلی خوشگل می گفت: هااا؟

     خلاصه یه چند دقیقه اونجا وایسادم ، یهو دیدم بچه هه با ذوق و شوق داره می گه :ماما اومد. نگاه کردم دیدم یه خانوم کاااااملا بی خیاااااااال و ریلکس داره می یاد طرفمون!!! اومد بچه رو در کمال بی خیالی از من گرفت و گذاشتش رو زمین و گفت مرسی خانوم!!! من که تعجب کرده بودم گفتم: خانوم بچتون داشت می رفت وسط خیابون.  دیدم با یه حالتی بر گشت گفت:"خانوم من که گفتم مرسی! تو پارک بودیم اینم داشت با داداشش بازی می کرد که دیدم نیستش ، داشتم دنبالش می گشتم."  بعدشم با تغیر دست بچشو گرفت و رفت!

      واقعا مات و مبهوت مونده بودم! تا حالا هیچ مادری به این بی خیالی و بی تفاوتی ندیده بودم در برابر بچش!!! اصلا نمی تونم رفتارشو توصیف کنم! طوری داشت دنبال بچش می گشت انگار داشت تو شانزلیزه قدم می زد!!! یاد بچگی خودم افتادم که هر جا می رفتیم مامانم 6 دانگ حواسش پیش من بود، حتی یه لحظه هم چشم ازم بر نمی داشت، اما این خانم مثلا مادر! نه تنها بچه ی به اون کوچیکی رو توی اون فضای بازوشلوغ  به حال خودش رها کرده بود ، بلکه بعد از گم شدنش هم ذره ای نگرانی نداشت! در صورتی که ممکن بود توی اون شلوغی خدای نکرده هزار بلا سر بچه بیاد! وقتی هم من بهش گفتم که بچش داشته میرفته وسط خیابون فکر میکنه من انتظار دارم ازم تشکر کنه!!! وقتی بچه رو گرفت حتی 1 لحظه هم بغلش نکرد و گذاشتش زمین!!!

    اصلا خوشم نمیاد این حرفو بزنم ، اما بعد از این اتفاق واقعا برای این "مادر"! متاسف شدم که این اسم مقدس رو با خودش یدک می کشه! واقعا اینه معنای مادر بودن؟!! طوری با بچش رفتار می کرد که انگار بزرگترین مزاحم زندگیشه!!!

    امیدوارم و دعا میکنم که هیچ مادری تو دنیا در حق بچش کوتاهی نکنه.

    و بازم از صمیم قلب دعا می کنم که خدا همه ی مادرای خوب و مهربون رو در پناه خودش حفظ کنه تا فرشته ی محافظ بچه هاشون باشن، الهی آمین...

    مادر یعنی گذشت، مادر یعنی مهربانی ، مادر یعنی آغوش بی نهایت ، مادر یعنی عاشق ترین....

بهشت زیر پای مادراست...      

          

                      

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 
سلام

این آقا کوچولو رو می شناسید؟ درست حدس زدید این آقا کوچولو همون اشکان خودمونه که حسابی جوگیر شده و رفته تو حس و هوس خوانندگی زده به سرش!

     بدین به من اینو می خوام بخونم!!!

                      

                            بذارید اول تنظیمش کنم!

 

                                  آهان خوب شد!

 

                         من آماده ام بریم برای ضبط!

 

                          دیگه شروع کنم به خوندن!

 

                 خوانندگی هم عجب کیفی داره ها!!!

 

امیدوارم که خوشتون اومده باشه

 

                   من متعلق به همه طرفدارام هستم!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

سلام  ببخشید دیر آپ کردم آخه درگیر درس و امتحانات میان ترم هستم. دعا کنید برام مرسی و اما ماجرای اشکان:

دیروزرفته بودیم خونه ی اشکان اینا اشکان کوچولو خیلی منو دوست داره تا وارد شدم یه خنده ی خوشگل کرد و پرید بغلم

خودشو لوس کرد و گفت : سلام. بعدشم دستمو گرفت و بردم طرف اتاقش. همون طور که داشت منو میبرد گفت: بابایی برام یه خرس گنده خریده... بیا ببینش. وقتی رفتیم تو اتاقش خرسشو که 2 برابر خودش بود بغل کرد آوردش پیش من گفت:ایناهاش. من گفتم :"وااااای چه خرس خوشگلیه! اسمش چیه؟" اشکان یه کم فکر کرد بعد گفت: "اسمش جیگره" گفتم دوسش داری؟ خندید سرشو تکون داد گفت: بله  بعدش جیگرو بغل کرد و از اتاق رفت بیرون که به بقیه نشونش بده. داشت  یکی یکی به همه نشونش می داد وقتی رسید به مامانم ، مامانم بهش گفت: "اشکان چه خرس خوشگلی داری، منم میخوام از این خرسا، میدیش به من؟" اشکان یه کم فکر کرد و گفت :"این خرس منه باباییم خریده برام، شما هم به بابات بگو برات بخره"! اینقدر بامزه گفت که همه زدن زیر خنده. بعد از چند دقیقه مثل اینکه دلش سوخت برگشت طرف مامانم و گفت:" الان به بابایی میگم یه دونه برات بخره" باز زدیم زیر خنده.

   مامان اشکان مشغول پذیرایی بود ، من و اشکان پیش هم نشسته بودیم داشتم باهاش بازی می کردم ، مامانش اومد  بهمون میوه تعارف کرد، گفتم اشکان چی می خوری عزیزم؟ گفت :"هیچی" گفتم میوه بخور تا زود بزرگ بشی! بشی اندازه ی آقا خرسه، متفکرانه نگام کرد بعد یه دونه پرتقال برداشت. گفتنم:"آفرییییین" بعد از چند ثانیه پا شد دوید دنبال مامانش و گفت : "مامانی یه دونه هم بده برا جیگر"! مامانش گفت:" جیگر کیه مامان جون؟؟!!!" اشکان با دست اشاره کرد به خرسه و گفت:" اون آقاهه"!!! بعدشم در حالی که با یک عدد پرتقال در دست بر می گشت گفت:"جیگر میخواد پرتقال بخوره تا زود بزرگ بشه ، اندازه ی بابایی

بشه"!!!

   شیطونک یاد گرفته تا ۵۰ بشمره، قبلا تا 30 بلد بود. فقط نمیدونم چرا 38 را از قلم میندازه! از 1 تا 9 رو هم مینویسه. همه ی رنگها- میوه ها-ماشین ها رو بلده

اکثر شکلهای هندسی رو هم با اسم درست بلده- شمردن انگلیسی رو هم تا ۱۰ بلده .

تازگیا هم هر کس ازش می ژرسه اسمش چیه خدش رو با اسم و فامیل معرفی میکنه.

خب اینم از تازه های اشکان آقا!

دیگه قول میدم تند تند آپ کنم  دوستون دارم

همتونو به خدای بزرگ می سپارمخوش باشید.

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 
مجال ، بی رحمانه اندک است و
واقعه، سخت نا منتظر...
سلام،
بازم اومدم بنویسم، اما این بار با دلی پر از غم... اومدم بنویسم اما نه از شادی...، اومدم بنویسم اما نه از اشکان کوچولو، بلکه از یه فرشته ی کوچولوی دیگه که الان دیگه بین ما نیست...
دلم میخواد امشب از آرین بنویسم، همون فرشته ی آسمونی که زمین لیاقتشو نداشت... یه فرشته ی آسمونی که خیلی زود از پیش ما رفت...پر کشید و رفت پیش بقیه ی فرشته ها... آرینی که مامان و باباش با هزار امید و آرزو پاشو به این دنیا باز کرده بودن... با تمام وجود دوسش داشتن... همه چیزشونو برای اون میخواستن... خاطراتشو، شیرین کاریاشو، مهربونیاشو تو وبلاگش میذاشتن...
آرین کوچولو غنچه ی نشکفته ای بود که هنوز یک سالش نشده بود که خیلی ناگهانی از بین ما رفت... رفت و ما رو با یه دنیا غم تنها گذاشت، رفت و مامانشو با یه دنیا خاطره و یه آغوش خالی تنها گذاشت... رفت و باباشو با یه کمر شکسته و یه قلب داغ دیده تنها گذاشت...
الان 3 ماه از اون ماجرا میگذره اما من امشب خیلی دلم گرفته، آرین کوچولویی که از اول همراهش بودم... هنوزم باورم نمیشه که دیگه نیست، هنوز برام یه شوکه عجیبه، نمی دونم مامان باباش چی میکشن؟؟؟
درسته که این فرشته کوچولو از بین ما رفت، اما خاطراتش، خنده هاش، شیطونیاش، شیرین کاریاش و ... هیچ وقت از یادمون نمیره... آرین برای همیشه تو قلبای ما زندست، حضور داره، ما همیشه یادش رو زنده نگه میداریم...
مامان و بابای آرین همچنان دارن وبلاگشو ادامه میدن تا یادشو زنده نگه دارن، اونجا بوی آرین رو میده، مگه میشه از اونجا دل کند؟؟؟؟؟؟؟ آرین عزیزم، فرشته ی پاک و مهربونم، ما بازم بهت سر میزنیم، ما فرشته کوچولومونو تنها نمیذاریم، قلب کوچیک تو هنوز اونجا می تپه، ما نفسهای گرمتو هنوز اونجا حس می کنیم، آرینم ، هیچ وقت از یاد ما نمیری...هیچ وقت...
خدایا خودت مواظب این فرشته کوچولوی ما باش، خدایا خودت به این مادر و پدر داغدیده صبر بده، خدایا خودت از این امتحان بزرگی که براشون مقدر کردی سربلند بیرونشون بیار، خدایا مراقب فزشته کوچولومون باش...


+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

سلاااااااام!

  امروز اومدم ماجرای دیروزو براتون تعریف کنم.

  دیروز من و بابایی و مامانی رفته بودیم برا من کفش بخریم؛ من هر کفشی انتخاب میکردم و با ذوق و شوق به مامانی نشون میدادم مامانی میگفت این مال دختراست! و میزد تو ذوق من.

   یه کفش صورتی گل گلی دیدم اینقدرررر خوشگل بود که نگید! رومو کردم طرف مامانی با دست نشونش دادم با ذوق گفتم

ایییییین؛ یهو مامانی و بابایی و آقا فروشنده هه زدن زیر خنده! منم همینجوری بهت زده نگاشون میکردم! آخه کفش صورتی گل گلی کجاش خنده داره؟!!!  من که بد جوری کفشه چشممو گرفته بود برش داشتمو محکم گرفتمش تو بغلم.

مامانی خم شد بوسم کرد و گفت :"قربونت برم اینا دخترونست گلم "  میخواست کفشه رو ازم بگیره که من مقاومت کردم!

بعدش بابایی یه کفش آورد نشونم داد و گفت:"ببین این چه خوشگله!"  منم چون نارنجی خیلی دوست دارم تا دیدم بنداش نارنجیه کفش صورتیه رو دادم به مامانی و دوویدم طرف بابایی! بابایی کفشه رو پام کرد گفت:"دوسش داری؟" منم سرمو تکون دادم با ذوق گفتم:"آآآآره"

از نگاه بابایی و مامانی معلوم بود خیالشون راحت شده که من از خیر اون کفش دخترونه هه گذشتم!

خلاصه کفش خوشگلمو خریدیم و از مغازه اومدیم بیرون. همون موقع من چشمم افتاد به پله برقی که عاشقشمممم!

گفتم باباییییی بریم پله برقی!  بابایی هم قبول کرد( البته خودش میدونست چاره ای جز این نداره!) خلاصه بعد از چند بار پله برقی سواری! رضایت دادم که دیگه بریم خونه. تو ماشینم خودم سی دی مورد علاقمو گذاشتم و وقتی بابایی میخواست ماشینو روشن کنه دستامو حلقه کردم دور گردنشو بوسش کردم. بابایی هم قند تو دلش آب شده بود بغلم کرد یه بوسم کرد. بعدشم من رفتم بغل مامانی و حرکت کردیم به طرف خونه.

  اینم از ماجرای کفش جدید من. اینم عکسه کفشمه. خوشگله؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 
این عکس خودم از وقتی خیلی کوچولو بودم تا الان که بزرگ شدم البته خیلی بزرگ نه:

               

 اینم عکس یه مو قشنگ:

 

    

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 
سلام سلام !
من اووووومدم!
امروز اومدم تا یه کم از خودم براتون بگم. من با مامانی و بابایی یه خونواده ی سه نفره هستیم. مامانی من کار میکنه ، وقتی اون میره سر کار من پیش مامان بزرگ جونم (مامان مامانی)می مونم و هر روز تا موقعی که مامانی از سر کار برگرده یه شیرین کاری یا حرف جدید یاد میگیرم ، به محض اینکه مامانی می رسه خونه می پرم جلو و براش اجرا میکنم، مامانی هم کلی ذوق می کنه و بغلم می کنه بعدشم من چند تا بوس آبدار به مامانی می دم و خستگی رو از تنش در می کنم. بعدشم به کیفش چشم می دوزم منتظر می شم ببینم چی برام خریده، میگیرمشو می رم دنبال کارم ، آخه من میدونم مامانی تازه از راه اومده هم خستشه هم کار داره، منم می رم برا خودم بازی میکنم. بعدش که مامانی ناهارو آماده کرد قند عسلشو (یعنی منو) صدا میکنه و من و مامانی و مامان بزرگ سه تایی ناهار میخوریم(البته من بیشتر دوست دارم با غذام بازی کنم تا بخورم) بعد از ناهار مامان بزرگ میره خونشون ، من و مامانی جونمم میگیریم میخوابیم. مامانی همیشه باید برام قصه بگه تا خوابم ببره. بعد از یه چرت ظهر گاهی بیدار میشم میبینم بابایی هنوز نیومده خونه. من هر موقع بابایی سر کاره و دلم براش تنگ میشه با موبایل اسباب بازیم زنگ میزنم بهش و می گم :" سلام بابایی ، زود بیا باشه؟" آخرشم میگم:" سلام برسون ، خدافظ" اینو که میگم مامانی یه عالمه قربون صدقم میره. منم میشم لووووووس مامان!
حالا میخوام از برخوردم با دیگران بگم. من زود با همه دوست میشم( به قول بابایی با همه فوری پسر خاله میشم) فرقی نداره از من بزرگتر باشه یا همسن و سالم باشه ، دوست دارم همه باهام بازی کنن. وقتی خونه ی کسی میریم یا کسی میاد خونمون نهایت سعی امو می کنم که حتی یه لحظه رو هم از دست ندم. فقط باااازی ، با هر کسی که گیر بیارم. به قول مامانی اگه چندتا همبازی دور و برم باشن تا یه سال هم اصلا سراغ مامانی یا باباییمو نمیگیرم. مامانی میگه روابط اجتماعیم خیلی خوبه. من که نمیدوتم یعنی چی ؟! امیدوارم یه تعریف باشه! من یه مزیت دارم اونم اینه که حتی اگه خیلی خسته و خواب آلود باشم اصلا بهانه گیر نمیشم و مامانیو اذیت نمیکنم ، فقط شاید یه ذره از شیطونیام کم بشه، فقط یه ذره هاااا!
من یه دو ماهی میرفتم مهد، یادش بخیر خیلی خوب بود، یه عااالمه دوستای خوب خوب پیدا کرده بودم، اما نمیدونم چی شد که یهو مامانم تصمیم گرفت دیگه منو نذاره مهد! یادش بخیر دوستام اینقدر دوسم داشتن که وقتی مامانی میومد دنبالم همه میومدن دم در باهام بای بای میکردن ، منم بای بای میکردمو براشون بوس میفرستادم. چه دوران خوشی داشتیم، کجایی جوانی که یادت به خیر!!!
خب دیگه فکر کنم برا امروز بس باشه، بیشتر از این سرتونو درد نمیارم.
منتظر نوشته های بعدی من باشید و بازم به من سر بزنید.
همتونو به خذا میسپارم. خوش باشید
<< اشکان کوچولوی شیطون>>
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

سلاممم

این پست جدیدرو فقط به احترام دوست خوبم آرش و مامانی جونش خاله آرزو گذاشتم به مناسبت تولد مامان ثریا جون آرش تبریک منو که مثل خودم کوشولوه بپذیرید  انشالا همیشه زنده باشن

 از طرف اشکان کوچولو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 
سلام، من اشکانم،همون طور که گفته شده 3 سالمه، بالاخره تعطلات نوروز تموم شد و من از مسافرت برگشتم، دیدم بله، صاحب یه وبلاگ شدم که قراره خودم و دختر داییم (بهاره، که اولین پست رو گذاشته) توش بنویسیم و شما از نوشته های ما لذت ببرید!من تعطیلات عید با مامان و بابا رفتم مسافرت، جاتون خالی خیلی خوش گذشت، خیلی هم شیطونی کردم، کوشولو ام دیگه، باید بچگی کنم، خلاصه سفر خوبی بود، به من که خیلی خوش گذشت...راستی شما هر وقت به وبلاگ من سر زدین نظر یادتون نره هااااا، منتظرم، شما هم منتظر شیرین زبونی های بعدی من باشید، بازم به من سر بزنید، خوشحال می شم.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 
سلام ، این آقا کوچولو که می بینید اسمش اشکانه، این شیطون کوچولوی ما 23 اسفند 83 به دنیا اومده، الان 3 سالشه
این اولین پستیه که براش می ذارم، یه معرفی کوچیک بود ، اگه خدا بخواد تو پستای بعدی بیشتر از خودشو شیطونیاش براتون میگم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  |