تبليغاتX
اشکان کوچولوی شیطون

    سلااااااااااااااااام به همگی، سلام به نی نی های تپل مپل و مامانای عزیزشون و همه ی عزیزانی که لطف می کنن و به ما سر میزنن.

    دیروز یه مساله ای برام پیش اومد که دلم می خواد اینجا مطرحش کنم.

دیروز نزدیکی های ظهر وقتی که داشتم از دانشگاه بر می گشتم، حوالی خونمون نزدیک یه پارک یه بچه ی تقریبا 1 ساله توجهمو جلب کرد. یه پسر بچه ی ناز کوچولو بود که داشت این طرف و اون طرف و نگاه می کرد و مامانشو صدا میزد و دیگه داشت به گریه می افتاد، و همین طور داشت به طرف خیابون می رفت، جایی هم بود که دقیقا سر پیچ بود و اگه اون لحظه که وارد خیابون شد یه ماشین می پیچید تو خیاون دیگه هیچی......

     قدشم که کوتاه بود و راننده نمی تونست ببینش. خلاصه من تا دیدم داره می ره تو خیابون سریع دویدم خودمو بهش رسوندم و بغلش کردم و آوردمش این طرف. واقعا خدا بهش رحم کرد!

     بعدش دیدم همین جوری با اون چشمای ناز و قیافه ی معصومش داره بهم نگاه میکنه! منم یه وسش کردم و گفتم بریم عزیزم مامانیو پیدا کنیم . بعد رفتم کنار خیابون وایسادم گفتم مامانش هر جا باشه بالاخره همین وراست می یاد دنبالش بگرده ما رو می بینه. بچه هه هم کوچیک بود نمی تونست حرف بزنه که بخوام چیزی ازش بپرسم! هر چی بهش می گفتم نگاهم می کرد و خیلی خوشگل می گفت: هااا؟

     خلاصه یه چند دقیقه اونجا وایسادم ، یهو دیدم بچه هه با ذوق و شوق داره می گه :ماما اومد. نگاه کردم دیدم یه خانوم کاااااملا بی خیاااااااال و ریلکس داره می یاد طرفمون!!! اومد بچه رو در کمال بی خیالی از من گرفت و گذاشتش رو زمین و گفت مرسی خانوم!!! من که تعجب کرده بودم گفتم: خانوم بچتون داشت می رفت وسط خیابون.  دیدم با یه حالتی بر گشت گفت:"خانوم من که گفتم مرسی! تو پارک بودیم اینم داشت با داداشش بازی می کرد که دیدم نیستش ، داشتم دنبالش می گشتم."  بعدشم با تغیر دست بچشو گرفت و رفت!

      واقعا مات و مبهوت مونده بودم! تا حالا هیچ مادری به این بی خیالی و بی تفاوتی ندیده بودم در برابر بچش!!! اصلا نمی تونم رفتارشو توصیف کنم! طوری داشت دنبال بچش می گشت انگار داشت تو شانزلیزه قدم می زد!!! یاد بچگی خودم افتادم که هر جا می رفتیم مامانم 6 دانگ حواسش پیش من بود، حتی یه لحظه هم چشم ازم بر نمی داشت، اما این خانم مثلا مادر! نه تنها بچه ی به اون کوچیکی رو توی اون فضای بازوشلوغ  به حال خودش رها کرده بود ، بلکه بعد از گم شدنش هم ذره ای نگرانی نداشت! در صورتی که ممکن بود توی اون شلوغی خدای نکرده هزار بلا سر بچه بیاد! وقتی هم من بهش گفتم که بچش داشته میرفته وسط خیابون فکر میکنه من انتظار دارم ازم تشکر کنه!!! وقتی بچه رو گرفت حتی 1 لحظه هم بغلش نکرد و گذاشتش زمین!!!

    اصلا خوشم نمیاد این حرفو بزنم ، اما بعد از این اتفاق واقعا برای این "مادر"! متاسف شدم که این اسم مقدس رو با خودش یدک می کشه! واقعا اینه معنای مادر بودن؟!! طوری با بچش رفتار می کرد که انگار بزرگترین مزاحم زندگیشه!!!

    امیدوارم و دعا میکنم که هیچ مادری تو دنیا در حق بچش کوتاهی نکنه.

    و بازم از صمیم قلب دعا می کنم که خدا همه ی مادرای خوب و مهربون رو در پناه خودش حفظ کنه تا فرشته ی محافظ بچه هاشون باشن، الهی آمین...

    مادر یعنی گذشت، مادر یعنی مهربانی ، مادر یعنی آغوش بی نهایت ، مادر یعنی عاشق ترین....

بهشت زیر پای مادراست...      

          

                      

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 
سلام

این آقا کوچولو رو می شناسید؟ درست حدس زدید این آقا کوچولو همون اشکان خودمونه که حسابی جوگیر شده و رفته تو حس و هوس خوانندگی زده به سرش!

     بدین به من اینو می خوام بخونم!!!

                      

                            بذارید اول تنظیمش کنم!

 

                                  آهان خوب شد!

 

                         من آماده ام بریم برای ضبط!

 

                          دیگه شروع کنم به خوندن!

 

                 خوانندگی هم عجب کیفی داره ها!!!

 

امیدوارم که خوشتون اومده باشه

 

                   من متعلق به همه طرفدارام هستم!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

سلام  ببخشید دیر آپ کردم آخه درگیر درس و امتحانات میان ترم هستم. دعا کنید برام مرسی و اما ماجرای اشکان:

دیروزرفته بودیم خونه ی اشکان اینا اشکان کوچولو خیلی منو دوست داره تا وارد شدم یه خنده ی خوشگل کرد و پرید بغلم

خودشو لوس کرد و گفت : سلام. بعدشم دستمو گرفت و بردم طرف اتاقش. همون طور که داشت منو میبرد گفت: بابایی برام یه خرس گنده خریده... بیا ببینش. وقتی رفتیم تو اتاقش خرسشو که 2 برابر خودش بود بغل کرد آوردش پیش من گفت:ایناهاش. من گفتم :"وااااای چه خرس خوشگلیه! اسمش چیه؟" اشکان یه کم فکر کرد بعد گفت: "اسمش جیگره" گفتم دوسش داری؟ خندید سرشو تکون داد گفت: بله  بعدش جیگرو بغل کرد و از اتاق رفت بیرون که به بقیه نشونش بده. داشت  یکی یکی به همه نشونش می داد وقتی رسید به مامانم ، مامانم بهش گفت: "اشکان چه خرس خوشگلی داری، منم میخوام از این خرسا، میدیش به من؟" اشکان یه کم فکر کرد و گفت :"این خرس منه باباییم خریده برام، شما هم به بابات بگو برات بخره"! اینقدر بامزه گفت که همه زدن زیر خنده. بعد از چند دقیقه مثل اینکه دلش سوخت برگشت طرف مامانم و گفت:" الان به بابایی میگم یه دونه برات بخره" باز زدیم زیر خنده.

   مامان اشکان مشغول پذیرایی بود ، من و اشکان پیش هم نشسته بودیم داشتم باهاش بازی می کردم ، مامانش اومد  بهمون میوه تعارف کرد، گفتم اشکان چی می خوری عزیزم؟ گفت :"هیچی" گفتم میوه بخور تا زود بزرگ بشی! بشی اندازه ی آقا خرسه، متفکرانه نگام کرد بعد یه دونه پرتقال برداشت. گفتنم:"آفرییییین" بعد از چند ثانیه پا شد دوید دنبال مامانش و گفت : "مامانی یه دونه هم بده برا جیگر"! مامانش گفت:" جیگر کیه مامان جون؟؟!!!" اشکان با دست اشاره کرد به خرسه و گفت:" اون آقاهه"!!! بعدشم در حالی که با یک عدد پرتقال در دست بر می گشت گفت:"جیگر میخواد پرتقال بخوره تا زود بزرگ بشه ، اندازه ی بابایی

بشه"!!!

   شیطونک یاد گرفته تا ۵۰ بشمره، قبلا تا 30 بلد بود. فقط نمیدونم چرا 38 را از قلم میندازه! از 1 تا 9 رو هم مینویسه. همه ی رنگها- میوه ها-ماشین ها رو بلده

اکثر شکلهای هندسی رو هم با اسم درست بلده- شمردن انگلیسی رو هم تا ۱۰ بلده .

تازگیا هم هر کس ازش می ژرسه اسمش چیه خدش رو با اسم و فامیل معرفی میکنه.

خب اینم از تازه های اشکان آقا!

دیگه قول میدم تند تند آپ کنم  دوستون دارم

همتونو به خدای بزرگ می سپارمخوش باشید.

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 
مجال ، بی رحمانه اندک است و
واقعه، سخت نا منتظر...
سلام،
بازم اومدم بنویسم، اما این بار با دلی پر از غم... اومدم بنویسم اما نه از شادی...، اومدم بنویسم اما نه از اشکان کوچولو، بلکه از یه فرشته ی کوچولوی دیگه که الان دیگه بین ما نیست...
دلم میخواد امشب از آرین بنویسم، همون فرشته ی آسمونی که زمین لیاقتشو نداشت... یه فرشته ی آسمونی که خیلی زود از پیش ما رفت...پر کشید و رفت پیش بقیه ی فرشته ها... آرینی که مامان و باباش با هزار امید و آرزو پاشو به این دنیا باز کرده بودن... با تمام وجود دوسش داشتن... همه چیزشونو برای اون میخواستن... خاطراتشو، شیرین کاریاشو، مهربونیاشو تو وبلاگش میذاشتن...
آرین کوچولو غنچه ی نشکفته ای بود که هنوز یک سالش نشده بود که خیلی ناگهانی از بین ما رفت... رفت و ما رو با یه دنیا غم تنها گذاشت، رفت و مامانشو با یه دنیا خاطره و یه آغوش خالی تنها گذاشت... رفت و باباشو با یه کمر شکسته و یه قلب داغ دیده تنها گذاشت...
الان 3 ماه از اون ماجرا میگذره اما من امشب خیلی دلم گرفته، آرین کوچولویی که از اول همراهش بودم... هنوزم باورم نمیشه که دیگه نیست، هنوز برام یه شوکه عجیبه، نمی دونم مامان باباش چی میکشن؟؟؟
درسته که این فرشته کوچولو از بین ما رفت، اما خاطراتش، خنده هاش، شیطونیاش، شیرین کاریاش و ... هیچ وقت از یادمون نمیره... آرین برای همیشه تو قلبای ما زندست، حضور داره، ما همیشه یادش رو زنده نگه میداریم...
مامان و بابای آرین همچنان دارن وبلاگشو ادامه میدن تا یادشو زنده نگه دارن، اونجا بوی آرین رو میده، مگه میشه از اونجا دل کند؟؟؟؟؟؟؟ آرین عزیزم، فرشته ی پاک و مهربونم، ما بازم بهت سر میزنیم، ما فرشته کوچولومونو تنها نمیذاریم، قلب کوچیک تو هنوز اونجا می تپه، ما نفسهای گرمتو هنوز اونجا حس می کنیم، آرینم ، هیچ وقت از یاد ما نمیری...هیچ وقت...
خدایا خودت مواظب این فرشته کوچولوی ما باش، خدایا خودت به این مادر و پدر داغدیده صبر بده، خدایا خودت از این امتحان بزرگی که براشون مقدر کردی سربلند بیرونشون بیار، خدایا مراقب فزشته کوچولومون باش...


+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

سلاااااااام!

  امروز اومدم ماجرای دیروزو براتون تعریف کنم.

  دیروز من و بابایی و مامانی رفته بودیم برا من کفش بخریم؛ من هر کفشی انتخاب میکردم و با ذوق و شوق به مامانی نشون میدادم مامانی میگفت این مال دختراست! و میزد تو ذوق من.

   یه کفش صورتی گل گلی دیدم اینقدرررر خوشگل بود که نگید! رومو کردم طرف مامانی با دست نشونش دادم با ذوق گفتم

ایییییین؛ یهو مامانی و بابایی و آقا فروشنده هه زدن زیر خنده! منم همینجوری بهت زده نگاشون میکردم! آخه کفش صورتی گل گلی کجاش خنده داره؟!!!  من که بد جوری کفشه چشممو گرفته بود برش داشتمو محکم گرفتمش تو بغلم.

مامانی خم شد بوسم کرد و گفت :"قربونت برم اینا دخترونست گلم "  میخواست کفشه رو ازم بگیره که من مقاومت کردم!

بعدش بابایی یه کفش آورد نشونم داد و گفت:"ببین این چه خوشگله!"  منم چون نارنجی خیلی دوست دارم تا دیدم بنداش نارنجیه کفش صورتیه رو دادم به مامانی و دوویدم طرف بابایی! بابایی کفشه رو پام کرد گفت:"دوسش داری؟" منم سرمو تکون دادم با ذوق گفتم:"آآآآره"

از نگاه بابایی و مامانی معلوم بود خیالشون راحت شده که من از خیر اون کفش دخترونه هه گذشتم!

خلاصه کفش خوشگلمو خریدیم و از مغازه اومدیم بیرون. همون موقع من چشمم افتاد به پله برقی که عاشقشمممم!

گفتم باباییییی بریم پله برقی!  بابایی هم قبول کرد( البته خودش میدونست چاره ای جز این نداره!) خلاصه بعد از چند بار پله برقی سواری! رضایت دادم که دیگه بریم خونه. تو ماشینم خودم سی دی مورد علاقمو گذاشتم و وقتی بابایی میخواست ماشینو روشن کنه دستامو حلقه کردم دور گردنشو بوسش کردم. بابایی هم قند تو دلش آب شده بود بغلم کرد یه بوسم کرد. بعدشم من رفتم بغل مامانی و حرکت کردیم به طرف خونه.

  اینم از ماجرای کفش جدید من. اینم عکسه کفشمه. خوشگله؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  |