تبليغاتX
اشکان کوچولوی شیطون
این عکس خودم از وقتی خیلی کوچولو بودم تا الان که بزرگ شدم البته خیلی بزرگ نه:

               

 اینم عکس یه مو قشنگ:

 

    

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 
سلام سلام !
من اووووومدم!
امروز اومدم تا یه کم از خودم براتون بگم. من با مامانی و بابایی یه خونواده ی سه نفره هستیم. مامانی من کار میکنه ، وقتی اون میره سر کار من پیش مامان بزرگ جونم (مامان مامانی)می مونم و هر روز تا موقعی که مامانی از سر کار برگرده یه شیرین کاری یا حرف جدید یاد میگیرم ، به محض اینکه مامانی می رسه خونه می پرم جلو و براش اجرا میکنم، مامانی هم کلی ذوق می کنه و بغلم می کنه بعدشم من چند تا بوس آبدار به مامانی می دم و خستگی رو از تنش در می کنم. بعدشم به کیفش چشم می دوزم منتظر می شم ببینم چی برام خریده، میگیرمشو می رم دنبال کارم ، آخه من میدونم مامانی تازه از راه اومده هم خستشه هم کار داره، منم می رم برا خودم بازی میکنم. بعدش که مامانی ناهارو آماده کرد قند عسلشو (یعنی منو) صدا میکنه و من و مامانی و مامان بزرگ سه تایی ناهار میخوریم(البته من بیشتر دوست دارم با غذام بازی کنم تا بخورم) بعد از ناهار مامان بزرگ میره خونشون ، من و مامانی جونمم میگیریم میخوابیم. مامانی همیشه باید برام قصه بگه تا خوابم ببره. بعد از یه چرت ظهر گاهی بیدار میشم میبینم بابایی هنوز نیومده خونه. من هر موقع بابایی سر کاره و دلم براش تنگ میشه با موبایل اسباب بازیم زنگ میزنم بهش و می گم :" سلام بابایی ، زود بیا باشه؟" آخرشم میگم:" سلام برسون ، خدافظ" اینو که میگم مامانی یه عالمه قربون صدقم میره. منم میشم لووووووس مامان!
حالا میخوام از برخوردم با دیگران بگم. من زود با همه دوست میشم( به قول بابایی با همه فوری پسر خاله میشم) فرقی نداره از من بزرگتر باشه یا همسن و سالم باشه ، دوست دارم همه باهام بازی کنن. وقتی خونه ی کسی میریم یا کسی میاد خونمون نهایت سعی امو می کنم که حتی یه لحظه رو هم از دست ندم. فقط باااازی ، با هر کسی که گیر بیارم. به قول مامانی اگه چندتا همبازی دور و برم باشن تا یه سال هم اصلا سراغ مامانی یا باباییمو نمیگیرم. مامانی میگه روابط اجتماعیم خیلی خوبه. من که نمیدوتم یعنی چی ؟! امیدوارم یه تعریف باشه! من یه مزیت دارم اونم اینه که حتی اگه خیلی خسته و خواب آلود باشم اصلا بهانه گیر نمیشم و مامانیو اذیت نمیکنم ، فقط شاید یه ذره از شیطونیام کم بشه، فقط یه ذره هاااا!
من یه دو ماهی میرفتم مهد، یادش بخیر خیلی خوب بود، یه عااالمه دوستای خوب خوب پیدا کرده بودم، اما نمیدونم چی شد که یهو مامانم تصمیم گرفت دیگه منو نذاره مهد! یادش بخیر دوستام اینقدر دوسم داشتن که وقتی مامانی میومد دنبالم همه میومدن دم در باهام بای بای میکردن ، منم بای بای میکردمو براشون بوس میفرستادم. چه دوران خوشی داشتیم، کجایی جوانی که یادت به خیر!!!
خب دیگه فکر کنم برا امروز بس باشه، بیشتر از این سرتونو درد نمیارم.
منتظر نوشته های بعدی من باشید و بازم به من سر بزنید.
همتونو به خذا میسپارم. خوش باشید
<< اشکان کوچولوی شیطون>>
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 

سلاممم

این پست جدیدرو فقط به احترام دوست خوبم آرش و مامانی جونش خاله آرزو گذاشتم به مناسبت تولد مامان ثریا جون آرش تبریک منو که مثل خودم کوشولوه بپذیرید  انشالا همیشه زنده باشن

 از طرف اشکان کوچولو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 
سلام، من اشکانم،همون طور که گفته شده 3 سالمه، بالاخره تعطلات نوروز تموم شد و من از مسافرت برگشتم، دیدم بله، صاحب یه وبلاگ شدم که قراره خودم و دختر داییم (بهاره، که اولین پست رو گذاشته) توش بنویسیم و شما از نوشته های ما لذت ببرید!من تعطیلات عید با مامان و بابا رفتم مسافرت، جاتون خالی خیلی خوش گذشت، خیلی هم شیطونی کردم، کوشولو ام دیگه، باید بچگی کنم، خلاصه سفر خوبی بود، به من که خیلی خوش گذشت...راستی شما هر وقت به وبلاگ من سر زدین نظر یادتون نره هااااا، منتظرم، شما هم منتظر شیرین زبونی های بعدی من باشید، بازم به من سر بزنید، خوشحال می شم.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  | 
سلام ، این آقا کوچولو که می بینید اسمش اشکانه، این شیطون کوچولوی ما 23 اسفند 83 به دنیا اومده، الان 3 سالشه
این اولین پستیه که براش می ذارم، یه معرفی کوچیک بود ، اگه خدا بخواد تو پستای بعدی بیشتر از خودشو شیطونیاش براتون میگم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت   توسط بهاره و اشکان کوچولو  |